" به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان "
«در رفاقت رسم ما جان دادن است .... هر قدم را صد قدم پس دادن است»
«هر که بر ما تب کند، جان می دهیم .... ناز او را هر چه باشد، می خریم»
حاج
شیخ رجبعلی در غروب پاییزی شش امین روز از آبان سال 1341 در حالی که پا می کشید سوی مسجد تا بانگ اذان بر آورد،
شادمان بود. چرا که پیش از اذان مسجد، اذان بر گوش فرزندش خوانده بود. بر گوش جعفر.
نوای دلنشین اذان پدر، مسیحا نفسی، در کالبد جعفر دمیده شده بود. در مکتب پدر و از همان اوان زندگی
کوتاه اش، در کنار لابه ها و گریه
های پدر در مرثیه خوانی اهل بیت، خاصه حسین و یاران اش در تاسوعا و عاشورای حسینی،
جعفر به وادی حسین (ع) کشانده شد. به وادی عشق، به وادی مروت، به وادی ایثار و
گذشت، به وادی بی باکی و دلیری، به وادی ماندن تا دم آخر ...
تحصیلات اش را در مقطع دیپلم در خرداد ماه 62 در رشته تجربی در
دبیرستان تودشک به اتمام رساند و بی درنگ عازم خدمت سربازی شد. از 62/7/18 تا 64/1/18 رسته مخابرات یگان پشتیبانی منطقه 1 کرمانشاه و بعد از آن یگان پشتیبانی کردستان، خاطرات زیادی از این جوان
ارتشی محجوب خطه بادافشان دارد. او در آنجا، به اخلاص تمام خدمت کرد و آموخت. آموخت
چگونه با دشمن بجنگد. آموخت در راه وطن و دین جانبازی کند. دنیای آرمانیِ خود را در
نبرد حق علیه باطل یافته بود و به آن خو کرده بود. جعفر در زمان خدمت اش، نمی
جنگید، بلکه زندگی دلخواه خود را میزیست به تمام معنی. اما این فرصت، کوتاه تر از آن
بود که روح بلند او را سیراب کند. خدمت تمام شده بود و میبایست به خانه برگردد تا
فرصت برای دیگر عشاق فراهم آید.

قریب به یک سال و نیم بود که بعد از تمام شدن دوره خدمت، از جبهههای
غرب کشور آمده بود به خانه. او با رسته مخابرات وداع گفته بود؛ اما روح بلندش
لابلای آوای آسمانی دوستان هم رزمی که گاه به گاه از میان خطوط تلفن و بیسیم میشنید،
جا مانده بود. دل اش در گرو رمزهای یازهرا و یاحسین عملیاتهای دلیرانه و متحورانه
دلیرمردان ایران بود. چگونه میتوانست، چگونه میشد فراموش کرد. حال و روز درماندهی وامانده از قافلهی
یار در بیابان بی آب و علفی داشت که چشم انتظار قافله سالار بعدی نشسته باشد. تا
اینکه در اواخر تابستان سال 65 شنید دوست دیرین اش محمد به قصد خدمت سربازی، عازم جهبه است. انگار گمشده اش
را یافته باشد. درنگ نکرد. جای درنگ نبود. چطور میتوانست عزیمت دوستش را به نظاره
نشیند.
لباس رزم پوشید و اذن از پدر خواست: «پدرجان وقت جهاد در راه
خدا ست.
باید بروم».
اشک در چشمان پدر حلقه زد: «نور دیده ام! تو که دِین خود را ادای کردی. تو كه خدمتت پارسال تمام شد! وقت آن است تا تو را به حجله ی دامادی بنشانم
عزیز پدر!» مانند همیشه محجوب و سر به زیر بود: «آن که خدمت سربازی ام بود پدر. خدمت
به مملکتم، به دین ام هنوز مانده. تازه محمد هم عازم است. چطور می توانم او را
تنها بگذارم. نوبت حجله دامادی هم خواهد رسید. به زودی پدر، به زودی! من می رم. » و رفت. به همراه یار همیشگی اش محمد رفت.

گروهان حبیب بن مظاهر از لشگر امام حسین (ع) اصفهان میزبان دو دوست بود. حقا که حتا نام گروهان هم برازنده این دو یار بود. حبیب بن مظاهر, مظهر دوستی با حسین (ع). او آموخته بود جنگ را.آرپی جی زن شد و کمک او هم کسی نبود جز یار دیرین اش محمد.
حرمت رفاقت شان حتا در زیر بارش گلولههای آتشین بی امان دشمن سفاک هم خدشه دار
نشد.
عملیات کربلای 5 شروع میشد. طبق معمول، در سفری کوتاه قبل
عملیات، به دیدار خانواده آمدند. مادر انگار میدانست دیدار دیگری در کار نیست.
چشم از قامت فرزند برومندش بر نمی گرفت. «بگذار سیر تو را ببینم. هر چند تو چنان
محجوبی که جز آینه ی آب قنات، کسی را یارای دیدن جمالت نیست. خوشا به حال آب». شب آخر حضور، ماند تا کوچکترها را خواب در رباید. آنگاه به دیدار مادر آمد. نزد مادر زانو زد و چشم به زمین دوخت. «مادرم، باید رفت. باید بروم. جنگ است و آتش و خون. مسافرم مادر، مسافر. حلالم کن مادر.» مادر سکوت کرد. سکوت کرد و گریست ...
مرحله تکمیلی عملیات که با رمز یازهرا (س) از شامگاه سوم اسفند سال 65 در منطقه
شلمچه آغاز شد، به ایستگاه پنجم خود رسید. هشتم اسفند 1365 شلمچه نظاره گر رشادت دو دوست، دو یار همراه بود. بی باک و شجاع. در
دشت بی سنگر، در لابلای نیزار، در کمین دشمن، یورش برده بودند
به تیربار و توپخانه ی دشمن دژخیم. «محمدجان خمپاره را بده. بجنب رفیق. رسید. بجنب
آتش تیربار تا 20 ثانیه دیگر بر می گردد
بجنب ...» تيربارچي غافل از این رفاقت تا پای جان، با آتش خود گمان باطل میبرند
با ترس و دلهره میتوان بین دلهاشان تفرقه انداخت و آنها را از هم گسست. زهی خیال
باطل. «جعفرجان بزن. فقط 15 ثانیه وقت داری. بزن دیگر تا بر نگشته! 10 ثانیه! 5
ثانیه! رسید نامرد بزن! .... بدزد سرت را ... بدزد جعفر ... صدای تیر بار قطع شده جعفر جان ... آی ناز شصتت رفیق.... عجب هدف گیری داری! یادم باشد
وقتی برگشتیم برای حاج شیخ رجبعلی و مادرت تعریف کنم» جعفر لبخند به لب داشت. «تو هم خوب همپایی هستی ها. به موقع
به دادم می رسی. تو نباشی باید باد هوا شلیک کنم سمت شان!»
ماندن در همان موضع خطرناک بود. باید به سرعت به موضع جدید می
رفتند. غرق در قهقهی مستانه اشان، پیروزمندانه بازمیگشتند. ناگهان دشمن نامرد از
پشت حملهور شد. گو اینکه خصلت زبون، همین است که چون یارای رو در رویی ندارد،
خنجر از پشت میزند. گلوله توپ 90 در چند متری دو دوست به زمین خورد و ترکش آن
پهلوی یار دیرینش را درید.
محمد بر زمین
افتاد. انگار تمام وجود جعفر را بر زمین زده باشند، پاهای اش سست شد و بر زمین
نشست. با آنکه می توانست برود، نشست. چگونه میتوانست برود؟ در قاموس دوست، رفتن
بی یار، تعریف نشده بود. چهار زانو نشست و سر محمد را روی پای خود گذاشت. محمد از
درد بر خود میپیچید و به چشم التماس میکرد: «جعفرجان تو برو. برو و سلام مرا به
مادرم برسان. به رفاقتمان برو. پیمان دوستی مان را بر میگیرم.
برو. ...» اما جعفر چگونه میتوانست برود. سر محمد را بر بالین گرفت و های های
گریست. «بی وفا کجا؟ چرا تنها؟ چگونه بازگردم؟ چگونه تنها رهایت کنم؟ باز گردم و
به مادرت چه بگویم؟ بگویم رفیقم افتاد و من رفتم؟ نه نه،این رسم اش نیست، قرارمان
این نبود. قرار بود با هم باشیم، تا پای جان! باهم بیاییم و با هم برویم. برگردم و
بگویم شرمنده، تنها آمدم! محمد عزیزم برخیز. برخیز. باید هم پای هم برگردیم ...»
محمد لبخند می زد مثل همیشه.
انگار درد را
فراموش کرده باشد. شاید هم حلاوت پایداری جعفر در رفاقت اش، چنان برای اش شادی
آفرین بود که راهی بر غم و درد نمانده بود! ناگهان صدای خمپاره دوم آمد و به درنگی
جز نوری بر سر، چیز دیگری بر بدن یار قدیمی نمی دید. جعفر نشسته بود و دیگر هیچ
نمی گفت. جعفر نشسته بود اما سرش بر آستان جانان نقش بسته بود. نوری بود بین زمین
و آسمان که قامت نشسته بر کنار محمد را سر پا نگاه داشته بود تا محمد بالینش
برقرار باشد. تا لبخندش نپژمرد. خدا میداند به دو ساعتی که محمد در آن حال سر بر
بالین جعفر داشت و نفس میکشید، چهها بر دل این دوست گذشت، فقط خدا میداند، اما
هر چه بود، لبخند از لبان محمد فرو نماند. غصه ی این هجرت تلخ و تکان دهنده هم
نتوانست شور و شعف مردانگی و ماندن به پای دوست را از لبان محمد بکاهد. شاید اگر
محمد زنده مانده بود، امروز به دریغ و درد می گفت «آی مردم، جعفر یعنی سمبل رفاقت
بی منت!» می گفت «وصیت جعفر را نگذارید بر زمین بماند. نگذارید «دوستی با دنیا»
«دوستی با خدا» را که بالاترین دوستی ها ست در نگاه تان بی اعتبار سازد. آی شما که
در پسِ جبهه ها مانده اید، مبادا در جهاد اکبر، در مبارزه با نفس، قافیه را
ببازید.»
"به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان"
پلاک پرواز سوم: 1/65/4657

شهید محمد بابایی بادافشانی
عکس: علیرضا رجبی
متن: رضا بقائی نیا
با تشکر از خانواده های محترم شهدا که ما را در گردآوری این پلاک پرواز یاری رساندند.
** کلیه مطالب این قسمت بر اساس واقعیت می باشد و هیچ کدام از نوشته ها زاده تخیل نویسنده نیست **
به زودی کلیه پلاک های پرواز در آرشیو پست قابل مشاهده خواهند بود.
" به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان "
سال 46 بود. گل های بادام تازه مدتی بود که سرمای عید را پشت سر گزارده بودند که تو آمدی. پدرت به خاطر علاقه زیادش به محمد و آلش، تو را محمد نام نهاد. شاید همین نام محمد بود که اینطور دل آشوبه ات کرد برای پریدن.

/**/
همه چیزت شده بود خدا و پیغمبر. گوشه گوشه دیوارهای گلی روستا، خاطره با صدای بلند قرآن خواندنت را برایم تعریف می کنند. همیشه صف اول دعای کمیل و دعای توسل مسجد بودی. اگر به هر دلیلی نمی رسیدی به دعای توسل و کمیل مسجد، گوشه خانه می شد معتکف گاهت.
آنقدر دلت خدایی بود که به هر بهانه ای می شد خود را به نماز جمعه اصفهان می رساندی. بی خود نیست که اهالی بادافشان ترا شیخ محمد صدا می کردند.
همه این ها به کنار، در تحصیل هم کمی از بقیه نداشتی. آن روزها که هیچ کس در قید و بند تحصیل نبود یا اگر هم بود فقط به سیکلی بسنده می شد، تو دیپلم انسانی گرفتی.

/**/
بگذریم کجا بودم؟ مرداد 65 بود که دیگر عزمت را جزم کردی و در بسیج مستضعفین انقلاب اسلامی اصفهان ثبت نام کردی. 45 روز را در پادگان آموزشی نجف آباد سپری کردی تا بالاخره قرعه فال به نامت خورد و بار امانت بر دوشت گذاشته شد. شدی شیخ محمد آر پی جی زن. رفتی تا به عراقی های بی همه چیز نشان دهی ، شیخ محمد آر پی جی زن که می گویند یعنی چه؟

هنوز خاطره مرخصی آخَرت در خاطر خانواده ات هست. خداحافظی آخَرت بوی خداحافظی آخِرت را می داد. با آن که خودت اشتیاقی بی امان داشتی، اما دل شوره ای به دل مادرت انداختی که هنوز که هنوز هست، برای سلامت برگشتنت، آیه الکرسی می خواند و اسفند دود می کند.
.
.
.
.
/**/
رفتی و مبارزه کردی و ایستادی تا اینکه کربلای 5، شد سکوی پروازت. شد میعادگاهت.
کربلای 5، کربلایی محمد ات کرد...
التماس دعا کربلایی
