
بادافشان
صبا سحر گذشت به لطف از کنار بادافشان
کشید سرمه به چشم از غبار بادافشان
پر از نشاط شد و کوله بارِ خود را بست
از عطرِ صبحدمِ کشتزارِ بادافشان
نشانِ صلح و صفا دید و مهربانی را
میان مردمِ خوبِ ، دیار بادافشان
میانِ مردمِ پاکی که عشق می ورزند
به حُسن سابقه و اعتبار بادافشان
مدام ، پودِ محبت به کار می گیرند
که نقش شوق نشیند به تار بادافشان
شریکِ شادیِ یکدیگرند و همدمِ غم
بر این قرار، همه روزگار بادافشان
به غیر جلوه ی خوبی ندیده هیچ کسی
چرا که مهر شد آیینه دار بادافشان
غلامِ همتِ خویشند و یا علی گویان
امیدوار، به پروردگار بادافشان
شمیم رحمتِ حَیِ غفور می بوید
کسی که می گذرد از مزار بادافشان
دکتر رضایی شکوه - تیر ماه۱۳۹۶
